تبلیغات
کلبه علم - خواجه و غلام
کلبه علم
«روزگارا ! که چنین سخت به من میگیری با خبر باش که پژمردن من آسان نیست»
صفحه نخست       پست الکترونیک          تماس با ما              ATOM            طراح قالب
گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من گروه طراحی قالب من
درباره وبلاگ


سلام من علی هستم مدیر وب کلبه علم
من در این وبلاگ قصد دارم به نوشتن انواع مطالب به خصوص علمی بپردازم
راستی اگه کسی هم خواست عضو بشه در قسمت نظرات بهم اطلاع بده تا عضوش کنم
نظرهم حتما بدین وگرنه ازتون دلخور میشم
با تشکر

مدیر وبلاگ :ali
نویسندگان

خواجه‌ای غلامش را به بازار فرستاد که انگور و انار و انجیر بخرد و زود بیاید. غلام رفت و دیر آمد و انگور تنها آورد.
خواجه او را بسیار زد و گفت: چون تو را پی کاری می‌فرستم باید چند کار کنی و زود بیایی، نه آنکه پی چند کار می‌روی دیر بیایی و یک کار کنی.
غلام گفت: بچشم، از این به بعد.
بعد از چند روز اتفاقاً خواجه مریض شد و او را پی طبیب فرستاد. غلام رفت و زود برگشت و چند نفر همراه خود آورد.
خواجه گفت: این ها چه کسانند؟
گفت: تو با من گفتی چون پی کارت فرستم چند کار بکن و زود بیا. اکنون این طبیب است که جهت معالجه آورده ام، و این غسال است که اگر مردی غسلت دهد، و این آخوند است که بر تو نماز بخواند، و این تلقین خوان است، و این قبر کن است و این قرآن خوان!



نوع مطلب : داستان های زیبا و پند آموز، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
          
یکشنبه 22 بهمن 1391
یکشنبه 22 بهمن 1391 08:58 ب.ظ
سلام . برادر این حکایات رو از کجا گیر می اری ؟
عالی بود !
غلام به این باحالی ندیده بودم تا حالا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی